![]() |
![]() |
|
| شعر و داستان |
|
من خيلي غصه دارم هيچ مونسي ندارم تو آسمون ستاره ست حتي اونم ندارم تا كي بايد به دل بگم بساز بساز بسوز بسوز تا كي بايد به دل بگم كه چشماتو به در بدوز تا كي بايد گريه كنم از دست كار روزگار تا كي بايد بباره چشمام مثل ابر بهار كي ميگه تنهايي سخت نيست بخدا تنهايي سخته الهي بي كس نشي بخدا بي كسي سخته اينم از بخت بد ماست راضيم هرچي خدا خواست اي خدا برس به دادم اي خدا تنهايي سخته |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:28 توسط عاطفه |
|
|
با ديدنت تو همون يه لحظه گفتم چشات يه عالمه مي ارزه از روزي كه گل و ازت گرفتم دلم داره مثل دستام مي لرزه چي داشت چشات كه من حالا اسيرم فكر مي كنم بدون تو مي ميرم برعكس بخت من مژه ات بلنده لبات يه باغ پر ياس خنده تو قفس انداختي دل و دريغ از يه مشت دونه واسه اين پرنده صد بار واست زنده شدم يا مردم موجي شدم كه زده به در يا من دست چشمات خودمو سپردم من مي دونم كرده يكي طلسمت اسم منو خط كرده از رو اسمت ولي من جادوي كسي نمي شم يه بار شدم اونم با برق چشمات ماه ديگه طفلكي منو شناخته مي گه همون كه عشق و باخته دلم از اول به خدا يقين داشت كه از چشماي ناز تو مي افته |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:13 توسط عاطفه |
|
|
به زمين ميزني و مي شكني عاقبت شيشه اميدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دل عطش جاويدي را اين چه عشقي ست كه در دل دارم من از اين عشق چه حاصل دارم مي گريزي زمن و در طلبت باز هم كوشش باطل دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:19 توسط عاطفه |
|
|
نه گلايه دارم از تو نه ديگه شكايتي نه يه قصه رو لبامه نه ديگه حكايتي شب تا صبح تو خلوتم به ياد تو سر مي كنم دارم انگار كه ديگه جاي خالي تو باور مي كنم چه جوري به دل بگم از سر راه تو بره دلي كه شكسته و هنوز برات منتظره كاش مي شد از گذشته ها برات حرف بزنم بعد سالها نتونستم كه ازت دل بكنم يه اتاق قد قفس براي گريه هام بسه آينه بي تو بي قراره و واسه تو دل واپسه نه غزل مونده تو شعرم نه ديگه ترانه اي كه برات بسازم از نو شب عاشقانه اي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:18 توسط عاطفه |
|
|
من پاييز را دوست دارم آفتاب ملايم و نوازش گرمش راكه در عين چشم نوازي خود نمايي
گستاخانه اي دارد سايه ي درختي در تابستان با درختي مقابل بدن طلايي و برهنه آفتاب پاييزي
حايل نمي شود گويي خورشيد در تابستان با تمامي قدرت و صولت خويش بر شاخه هاي
درختان تابيده بر بدن سبز برگها شلاق زده تا بنماياند كه الهه زيبايي درويش و سلطه
تنها اوست و در تابندگي وجود اوست كه هر زيبايي آشكار و بالنده مي شود اما در پاييز كه به مراد رسيده برگها را يكي يكي از پاي در آورده است خود نيز در گذشت زمان
اندوهگين باشد من انعكاس اين خزان را در برگهاي قرمز رنگ پاييز مي بينم كه انگار
از گذشت زمان داغي بر دل نهاده اند. روزها آمدند و رفتند و ميان ما ديواري از سنگ ساختند اما من هم چنان منتظرم.
مهربانم: سرنوشت چقدر بي رحم است روزي ما را آشنا و روزي ديگر وادارمان مي كند تا ريشه هاي
نهال دوستي را كه سالها با محبت آبش داده ايم و با نگاهايمان تابيده ايم با دستمان قطع
كنيم!!!..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 21:39 توسط عاطفه |
|
|
با اسم ناز مژه هات يه عمره گيتار مي زنم نگاهتو كوك نكني من خودمو دار مي زنم چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن دست خودم نيست خودمو به در و ديوار مي زنم يا مثل اون دختركي كه گمشده گوشه ي ديوار مي شنم از غم دروي تو زار مي زنم زار مي زنم ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:26 توسط عاطفه |
|
|
آفتاب فقر چون بر من بتافت هر دو عالم هم ز يک روزن بتافت من بماندم باز شد آبی به آب حجله در آب سياه انداختم سايه ماندم، ذره ای پيچم نماند می نيابم اين زمان آن قطره باز در فنا گم گشتم و چون من بسی ست كاو نخواهد گشت گم اين جايگاه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 22:21 توسط عاطفه |
|
|
با من از باران بگو تا هنوزم خاطرم اسير باران ماندگار با من از دريا بگو من هنوزم ساحلم يك ساحل بي انتها باز كن پنجره را اين غروبه كه نگاه تو رو ياد من مياره من در اين زندان غم تو بگو از آسمان آبي و از خورشيد من هنوز دل من غربت نشينه هنوزم دستام تنهاترينه اين جا سكوته بي تو هميشه يك گل خشكم بي خار و ريشه بي تو هميشه تنها مي مونم دوباره بغض شبونه من تنها مي مونم با خاطراتم دوباره حس نبودن تو تو هجوم سايه ها اسيرم چشمام نگاه گرم تو مي خواد بي تو زندگي مثل سرابه اي هميشه بودن تو آرزومه دوباره باور تنهايي موندن بيا كه نمونه در خاطر من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:17 توسط عاطفه |
|
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 7:17 توسط عاطفه |
|
|
شهر و چراغاني كنيد اي مي فروشان شهر را انگور مهماني كنيد سالروز تولد مولي الموحدين حضرت علي (ع) و روز پدر
را به تمام شیعیان و شما دوستان عزیز تبریک میگویم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:14 توسط عاطفه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود زندگی،عشق،اسارت،قهر،آشتی همه بی معنا بود |
| پیوندهای روزانه |
|
اینی که من میدونم آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|